اشعار استقبال از ماه محرم

[ad_1]

اشعار محرم

اشعار محرم

بوی اسپند ز ماتمکده ها می آید
بوی سیب از حرم خون خدا می آید

همه جا پر شده از زمزمه وای حسین
ماه جانبازی شاه دو سرا می آید

کعبه گشته است سیه پوش حسین ابن علی
بوی خون در وسط عرش خدا می آید

وسط عرش شده روضه مظلوم به پا
دم کشتند حسین را ز سما می ید

چقدر پیرهن مشکی ماه ماتم
به تن نوکر ارباب ولا می آید

نوحه باز چه شور است روی پرچم ها
روی دیوار حسینیه نما می آید

روضه خوان ها همه دارند گریز گودال
بر سر خواهر او وای چه ها می آید

مقتل سید طاووس چنین آورده
مادری گوشه مقتل به نوا می آید

دم ای وای غریبم چه شده ای مادر
به زبانش وسط دشت بلا می آید

وای از آن لحظه که در زیر سنان و نیزه
زهمان حنجر ببریده صدا می آید

حنجرخشک صدا زد که اخی برگرد
بوسه بر حنجر و حلقوم جدا می آ ید

قاسم قاسمی

arm345

میگن محرم که ز راه میومد
امام رضا کتیبه ها رو میزذ
میگفت الهی که برات بمیرم
کی پهلوت و با سرِ زانو میزد

میگن محرم که ز راه میومد
لباس مشکی می پوشید آقامون
به یادِ تشنگیِ شاه عطشان
یه قطره آب نمی نوشید آقامون

کتیبه ها رو میزذ و با گریه
روضه ی خونِگیش و بر پا میکرد
زخمِ روی پلکِ چشاش و وقفِ
زخمِ لبایِ گل زهرا میکرد

وقتی کتیبه ها رو میزذ، میگفت
چشام پر آبه و، سینَم پر آهه
هنوز می بینم جدَّم و، بمیرم
سرش رو نِیْ، تنش تو قتلگاهه

کتیبه ها رو که میزد با گریه
میگفت چطور تو رو به خون کشیدن
چی شد که یه قطره آبم نخوردی؟
بگو چطوری سرت و بریدن

وقتی کتیبه ها رو میزذ، میگفت
یابنَ شبیب جَدَّم و سر بریدن
یه گَلّه گرگ وحشیِ گرسنه
تنش رو توی خاک و خون کشیدن

میگن محرم که ز راه میومد
کوچه رو با سیاهی زینت می داد
وقتی می گفت سلام، سر بریده
از شدت گریه زمین میوفتاد

رضاباقریان

arm345

شکر خدا زهرا دوباره رزق این نوکر نوشت
با دست بشکسته مرا روزی خور این در نوشت

هرگز نمی کردم گمان اینجا مرا راهم دهند
نام مرا در بین نوکر ها خودش آخر نوشت

روز ازل وقتی خدا روزیِ عالم را نوشت
ارباب را ارباب و ما را بر درش قنبر نوشت

در عرش حق پیراهن خونین او آویختند
بیخود نبوده گر خدا این قلب را مضطر نوشت

نام حسین فاطمه اشک مرا جاری کند
رحمت به شیر مادرم، صد شکر بر این سرنوشت

هرکس که شد در این دهه دیوانه ی کوی حسین
زینب برای او “نمازِ صبحِ بالاسر” نوشت

حبُّ الحسین نعمتی ، قبرُ الحسین قبلتی
این جمله را هر نوکری در قلب خود با زر نوشت

من زاره فی کربلا زار العلیّ فی عرشه
این را همان اول خدا در عرش بر سردر نوشت

حُبُّ الحسینِ جُنَّنی» عابس بیان کرده ولی
بر چوب محمل خواهرش این جمله را با سر نوشت

می گفت زینب از فراز تل برادر جان ببین
آنکس که تقدیر تو بی انگشت و انگشتر نوشت…

…من را میان عده ای نامرحم و دور از حیا
آواره و بیچاره و بی یار و بی معجر نوشت

مهدی علی قاسمی

[ad_2]

لینک منبع